تا صبح ...
 

چشم به هم میزاری، می بینی که به همین سادگی یه عدد به شماره سنت اضافه شد! اما فقط خودت می دونی که چطور لحظه ها برات گذشته و حالا شده این!

یه موقع هایی فکر می کنم کاش وسعت زمین کمتر بود و آدماش خیلی کمتر، اینطوری دوست داشتن ها بین نفرات کمتری تقسیم می شد شاید!


?سمانه  | در ۱۳۸۸/۱/٩ ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

 

تقریباً‌ هفت ماه از آخرین باری که آپ کردم می گذره!


الان داشتم اولین مطالبی که روی وبلاگم گذاشتم رو می خوندم، مربوط می شه به فروردین ٨۴، با خوندنشون، احساس کردم که چقد گذر زمان سریعه! انگار همین یکی دو روز پیش بود که با کلی ذوق و شوق وبلاگم رو آپ می کردم!


آخ که چقد دلم واسه خودِ قدیدمم تنگ شده!

 


?سمانه  | در ۱۳۸٧/٦/۳ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

 

زیـــبا!

زیبا سلام،

زیبا هوای حوصله ابری است ...

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید، دلتنگی مرا

 

زیــــبا!

هنوز عشق،

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم، دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

با من بگرد، یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دلها معنا شود

 

زیـــبا!

آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را، احساس میکنم

آنگونه عاشقم که نیستان را، یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم، که هر نفسم شعر است

 

زیـــبا!

کنار حوصله ام بنشین، بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق، به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز میشوم

 

زیـــبا!

تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا ....


?سمانه  | در ۱۳۸٦/۱٠/٥ ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

شُك

هيچ دقت كردي وقتي بازي مي كني، انقد فكر و ذهنت درگير بازي مي شه كه ديگه متوجه اتفاقاتي كه اطرافت مي افته نمي شي؟ طوري كه حتي اگه هشتاد بار هم صدات كنن ممكنه متوجه نشي! البته اونهايي كه علاقمند بازي هاي كامپيوتري هستن، بيشتر به اين قضيه واقفند، اما نكته مهم، خروج از بازي هستش كه براي اينكه از جو بازي بياي بيرون نياز به يه تلنگر يا يه شُك داري.

 
حالا همينو مقايسه كنيم با روند زندگي، زندگي هم دقيقاً مثه يه بازي مي مونه كه انقد در اون غرق شديم ديگه خيلي چيزاي اطرافمون رو نمي بينيم و واقعيت ها رو ناديده مي گيريم، اينطوري مي شه كه نسبت به خيلي چيزا بي اعتنا مي گذريم و به تنها چيزي كه فكر مي كنيم، اينه كه برنده بشيم، حالا به هر قيمتي.

تنها يه شُك لازمه براي اينكه برگرديم به ماهيت واقعيه زندگي، اون اصليتي كه پايه ي وجودي همه ي آدماس، اون علت اصلي خلقت و آفرينش، اينبار شُك قوي تري لازم هست، خيلي قوي تر كه ديگه جاي جبران هم باقي نمي زاره، اين شُك هم چيزي جز مرگ نيس !!!  

 

 


?سمانه  | در ۱۳۸٦/٧/۱ ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

تسما

الان که این مطلب رو می نوسیم، در نخستین جشنواره تولید وساماندهی محتوای الکترونیکی ایران یا همون تسما حضور دارم.

 تقریباً در سطح جشنواره نرم افزارها و رسانه های دیجیتال که اردیبهشت برگزار شد، هستش با این تفاوت که هدف اصلی این جشنواره ایجاد و تولید محتوا و ساماندهی الکترونیکیه

اکثر خبرگزاری ها و موسسات نرم افزاری  اینجا غرفه دارند ویه سری محصولات و نرم افزارها هم با قیمت کاملاً مناسب ارائه می شه که که عمده ترینشون مربوط به نرم افزارهای دینی و قرآنی، بازی و آموزش تحصیلی برای تمام سنین و نرم افزارهای آموزشی زبان انگلیسی هستش

 نکته مهم اینه که تمام دستگاه های دولتی می بایست در این جشنواره حضور پیدا کنند که در پایان این جشنواره هم قرار هستش که دستگاه های دولتی مورد ارزیابی قرار بگیرند

 مثل همیشه پرشین بلاگ هم در این جشنواره غرفه داره

به نظرم اگه یه سری بزید بد نباشه

 

?سمانه  | در ۱۳۸٦/٦/۱٥ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

گذر زمان

 

چه زود مي گذره، همين هف هش ماه پيش، هر اتفاقي جديدي كه مي افته بيشتر خودمو مي شناسمو به عكس العمل هاي مختلفم فك مي كنم،‌ البته اكثر آدما همينن، خيلي كم پيش مي آد كه كسي بگه من روي خودم شناخت كاملي دارم و از قبل از عكس العمل هام در شرايط مختلف مطلعم .

 
ما حتي روي خودمون هم نمي تونيم شناخت كامل داشته باشيم، چه برسه به بقيه، البته من هميشه فك مي كردم كه احساسم نسبت به بقيه از شناختي كه روشون دارم ناشي مي شه، ولي الان مي فهمم كه نه ، اصن هيچ مربوطيتي به هم ندارن، حتي قابل كنترل هم نيس،


همونطوري كه زمونه تغيير مي كنه، آدما هم تغيير مي كنن، اونم از همه لحاظ، آخرش به چي مي خوايم برسيم خدا مي دونه.

 
نمي دونم چرا انقد داره سخت مي گذره

 

 


?سمانه  | در ۱۳۸٦/٦/٥ ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

 

"ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه..."

 

?سمانه  | در ۱۳۸٦/۳/٢٢ ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

اينجا ....

اینجا بچه ها دست به پرنده هایی که از لونه افتادن نمی زنن. مبادا بوی آدم بگیرن. می‌گن وقتی جوجه‌ها بوی آدم می گیرن ممکنه حتی پدر و مادرشون هم با اونا غریبی کنن. غریبی بد دردیه. خدا نکنه کسی به غریبی بیوفته، مهم نیست کجاست و چقد دوره.

خدا نکنه کسی بوی آدم بگیره

?سمانه  | در ۱۳۸٦/۱/٢٢ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

 


من خیلی چیزارو اصلاً نمی فهمم ..................................



?سمانه  | در ۱۳۸٦/۱/٧ ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()

احساس .......

تا حالا به كسي حسادت كردي؟
تا حالا خودت رو با ديگران مقايسه كردي؟
تا حالا شده كه بخواي جاي كسه ديگه باشي؟
و يا اینکه شده نسبت به جايگاهي كه الان داري احساس نارضايتي كني؟


ولي من خيلي برام پيش اومده كه خودمو با ديگران مقايسه كرده باشم ولي هرگز حسود نبودم و شده كه بخوام جايگاهم مثه كسه ديگه باشه ولي هرگز از موقعيتي كه الان دارم ناراضي نبودم.

به نظرم مقايسه در خيلي از موارد مي تونه به اينكه مشكلاتت رو راحت تر پيش پا بزاري كمك كنه

- خانومي رو مي شناسم كه الان 7 ساله كه سرطان سينه داره و لحظه به لحظه آرزوي مرگ خودشو مي كنه
- دختري رو مي شناسم كه 15 شعبان عروسيش بود و دقيقاً اول رمضان شوهرش توي تصادف مرد شايد تنها 15 روز خوشبختي
- پسري رو مي شناسم كه تا يكي دو ماه پيش هزار تا آرزو داشت كه مطمئن بود به بيشترش مي رسه اما بر اثر تصادف قطع نخاع شد و الان بايد تا آخر عمرش روي ويلچر بشينه و شايد ديگه حتي به نصف نصف آرزوهاشم هم نرسه
و بازم آدمايي كه انقدر رنج توي زندگيشون دارن كه حتي فك كردن بهشون باعث سردرد بقيه مي شه

حالا اينجا مي خوام مقايسه كنم

درد كدوم اينا بيشتره؟
اصن مي شه دردها و ميزان غم ديگران رو با هم مقايسه كرد؟
اصن هيچوقت فك كردن به مشكلات ديگران و درك احساس اونها برامون امكانپذير هست؟
آيا هرگز مي توني خودت رو جاي ديگري قرار بدي؟

بالاخره همه مشكل دارن و همه فك مي كنن كه مشكلاتشون از بقيه بيشتر اما فقط و فقط با يه مقايسه، با يكم همدردي با ديگران مي فهمي كه دردت و غم هات به هيچ وجه با ديگران قابل مقايسه نبوده و اگه روي ترازو قرارشون بدي مي فهمي كه اين مال توست كه هيچ وزني نداره و هميشه پايين قرار مي گيره


اينطوري مي شه كه حالت بهتر مي شه، يكم احساس آرامش مي كني البته بيشتر از اين شايد توي خيالات خودت فك كني كه از اول هم مشكلي نبود و اين خودت بودي كه باعث اذيت خودت شدي

واي خداي من
ممنونم كه هميشه از بد هم بدتر قرار دادي و از بهترين هم بهتر


?سمانه  | در ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ | پیوند  | پيام هاي ديگران ()