چشم به هم میزاری، می بینی که به همین سادگی یه عدد به شماره سنت اضافه شد! اما فقط خودت می دونی که چطور لحظه ها برات گذشته و حالا شده این!
یه موقع هایی فکر می کنم کاش وسعت زمین کمتر بود و آدماش خیلی کمتر، اینطوری دوست داشتن ها بین نفرات کمتری تقسیم می شد شاید!
تقریباً هفت ماه از آخرین باری که آپ کردم می گذره!
الان داشتم اولین مطالبی که روی وبلاگم گذاشتم رو می خوندم، مربوط می شه به فروردین ٨۴، با خوندنشون، احساس کردم که چقد گذر زمان سریعه! انگار همین یکی دو روز پیش بود که با کلی ذوق و شوق وبلاگم رو آپ می کردم!
آخ که چقد دلم واسه خودِ قدیدمم تنگ شده!
زیبا سلام،
زیبا هوای حوصله ابری است ...
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید، دلتنگی مرا
زیــــبا!
هنوز عشق،
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم، دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد، یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دلها معنا شود
زیـــبا!
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را، احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را، یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم، که هر نفسم شعر است
زیـــبا!
کنار حوصله ام بنشین، بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق، به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز میشوم
زیـــبا!
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا ....
هيچ دقت كردي وقتي
بازي مي كني، انقد فكر و ذهنت درگير بازي مي شه كه ديگه متوجه اتفاقاتي كه اطرافت
مي افته نمي شي؟ طوري كه حتي اگه هشتاد بار هم صدات كنن ممكنه متوجه نشي! البته اونهايي
كه علاقمند بازي هاي كامپيوتري هستن، بيشتر به اين قضيه واقفند، اما نكته مهم،
خروج از بازي هستش كه براي اينكه از جو بازي بياي بيرون نياز به يه تلنگر يا يه شُك
داري.
حالا همينو
مقايسه كنيم با روند زندگي، زندگي هم دقيقاً مثه يه بازي مي مونه كه انقد در اون
غرق شديم ديگه خيلي چيزاي اطرافمون رو نمي بينيم و واقعيت ها رو ناديده مي گيريم،
اينطوري مي شه كه نسبت به خيلي چيزا بي اعتنا مي گذريم و به تنها چيزي كه فكر مي كنيم، اينه كه برنده بشيم، حالا به هر قيمتي.
تنها يه شُك لازمه براي اينكه برگرديم به ماهيت واقعيه زندگي، اون اصليتي كه پايه ي وجودي همه ي آدماس، اون علت اصلي خلقت و آفرينش، اينبار شُك قوي تري لازم هست، خيلي قوي تر كه ديگه جاي جبران هم باقي نمي زاره، اين شُك هم چيزي جز
مرگ نيس !!!
الان که
این مطلب رو می نوسیم، در نخستین جشنواره تولید وساماندهی محتوای الکترونیکی ایران
یا همون تسما حضور دارم.
اکثر خبرگزاری
ها و موسسات نرم افزاری اینجا غرفه دارند
ویه سری محصولات و نرم افزارها هم با قیمت کاملاً مناسب ارائه می شه که که عمده
ترینشون مربوط به نرم افزارهای دینی و قرآنی، بازی و آموزش تحصیلی برای تمام سنین
و نرم افزارهای آموزشی زبان انگلیسی هستش
به نظرم
اگه یه سری بزید بد نباشه 
چه زود مي گذره، همين هف هش ماه پيش، هر اتفاقي جديدي كه مي افته بيشتر خودمو
مي شناسمو به عكس العمل هاي مختلفم فك مي كنم، البته اكثر آدما همينن، خيلي كم
پيش مي آد كه كسي بگه من روي خودم شناخت كاملي دارم و از قبل از عكس العمل هام در
شرايط مختلف مطلعم .
ما حتي روي خودمون هم نمي تونيم شناخت كامل داشته باشيم، چه برسه به بقيه،
البته من هميشه فك مي كردم كه احساسم نسبت به بقيه از شناختي كه روشون دارم ناشي
مي شه، ولي الان مي فهمم كه نه ، اصن هيچ مربوطيتي به هم ندارن، حتي قابل كنترل هم
نيس،
همونطوري كه زمونه تغيير مي كنه، آدما هم تغيير مي كنن، اونم از همه لحاظ،
آخرش به چي مي خوايم برسيم خدا مي دونه.
نمي دونم چرا انقد داره سخت مي گذره
